Archive for چرندیات

آگهي!

«هوالباقي»

به پايان آمد اين دفتر                              حكايت همچنان باقي است

اين وبلاگ به بهترين پيشنهاد واگذار مي شود!

——————————————–

نويسنده قصد دارد خودش و همه متعلقاتش را بار كند و برود يه گوشه اي كه هيچ كس نشناسدش، يك جايي كه مثلا دنج باشد يا شايد يك همچين چيزي!

نويسنده هنوز تكليفش با خودش معلوم نيست شايد هنوز هم نوشته هاي اعتقادي سياسي اش را همين جا بنويسد و خلوت هايش را بار كرد و ببرد به يه كنج ديگر، شايد هم ننويسد! اصلا چه فرقي مي كند…

نويسنده خيلي وقت است بين خنده و گريه اش مرزي نيست، نويسنده ديوانه است شما به زندگيتان برسيد!

نويسنده روحش تصادف كرده است، ديروز نزديك بود جسمش هم تصادف كند نمي دانم ناشكري است اگر بگويد متاسفانه؟ خب پس نمي گويد! خوشبختانه به خير گذشت…

نويسنده اعلام ميكند اين آگهي تا پايان هفته اعتبار دارد البته در كل اعتبار ندارد! نويسنده خواهش ميكند از اين آگهي به عنوان كاغذ باطله استفاده شود تا اسراف نشود، مثلا دور سبزي پيچيده شود خيلي خوب است.

نويسنده بعضي نوشته هايش را در دسته چرنديات دسته بندي مي كند، لازم مي داند در اينجا اعلام كند اين آگهي نيز از آن دست نوشته هاست…

نويسنده در آخر به خدا مي سپاردتان و ملتمسانه مي گويد اگر دلتان خواست، فقط و فقط اگر دلتان خواست برايش دعا كنيد….

اجازه؟!

محتوای این پست پاک شد، بی خیال…

————————————————-

این اولین پست بعد از فیلترشدن وردپرس، بماند در تاریخ فیلترینگ ایران که من بدون اینکه جرمی مرتکب شوم یک روز بیدار شدم و دیدم وبلاگم فیلتر شده است!

سوهان روح

یعنی خاک بر سرتون اگه  واسه کنکور درس نخونید و پیام نور قبول بشید!

———————————————

همین!

بری دیگه برنگردی!

بري ديگه بر نگردي ايشاالله
اگه گفتي من کي ام يه جايزه داري جايزتم اينه که مي فهمي من کيم، خلاصه از دست تو هم راحت شديم،
نفر بعد؟ نبود؟
ادم کم طاقتي هستي اگر قرار بود نوشته هات مورد استقبال قرار بگيره همين جا هم مي گرفت. يه روزي  اون يكي وبلاگتم ول كني.

.

سلام من شما رو با يه نفر ديگه اشتباهي گرفتم. من همون کسي ام که گفت بري ديگه… خصومت شخصي بود بايكي با شما نبود. باي باي
دوست داشتي برگرد …

جمله های بالا ترواشات ذهنی من نیست!
امروز سرکی زدم به صفحه مدیریت وبلاگ قدیمم در پارسی بلاگ، آنچه ملاحظه فرمودید متن دو کامنت خصوصی ارسالی از طرف دوستی؟ دشمنی؟ غریبه ای؟ اشتباه گیرنده ای؟ خلاصه متن کامنت انسانی بود!

حالا بگذریم از خیلی حرف ها و درددل ها و وامصیبتا گفتن ها!

ولی کامنت اولش را دوست می دارم، صادقانه وصف حال منی را نوشته که اشتباهیش گرفته، بی تعارف، شاید بی ادبانه هم باشد ولی مهم نیست! خب بالاخره میگن اشارات رو باید گرفت، من هم گرفتم ان شاالله!

بعد دارم فکر می کنم آدم کم طاقتی هستم؟ دارم فکر می کنم یک روزی این وبلاگم را هم ول می کنم؟

———————————–

و دیگر هیچ…

خوددرگیری

از اون وقتاییه که من دلم می خواد بنویسم و خب طبیعتا دارم با خودم کلنجار میرم که ننویسم!  شما فرض کنید همون خود درگیری و این صحبت هاست که من از نوع حادش رو دارم.
بعدش حرفی برای گفتن ندارم پس اراجیف براتون می نویسم تا آخر خوندنش درودی بفرستید بر روح نویسنده و خب طبیعتا من حلالتون نمی کنم و اون دنیا باید بیاین جوابگو باشید :D

اصلا مگه کار و زندگی نداری نشستی داری وبلاگ دختر مردم رو میخونی؟ شاید چهار کلمه حرف خواست بزنه، بعد تو اینجایی نتونه بزنه! اصلا مگه نمیشه ادم واسه خودش بنویسه اینجا؟ هان؟

چیز دیگه ای پیدا نمیکنم بهش گیر بدم،  شما اگه چیزی سراغ داشتید بیاید بگید که  شدیدا استقبال می کنم،
بعد هم دوباره داره میزنه به سرم برم وبلاگ یواشکی بزنم مثل قبلترها و  هر چرندی هم گیرم اومد توش بنویسم و هی مجبور نباشم سبک سنگین بکنم که این حرف رو بگم یا نه، که اصلا درسته یا نه؟
بعد اصلا این پست حفاظت شده دیگه چه کوفتیه؟ آدم هزار بار تنش میلرزه نکنه یکی پسش رو پیدا کنه، خب میمردین یه کم سکوریتیش رو می بردید بالا؟

اصلا من چرا دارم اینا رو اینجا می نویسم؟ که چی بشه مثلا؟ اصلا خدا من نمی دونم خودت باید درستش کنی! چی رو هم نمی دونم خودم! خب مگه خودت خدا نیستی؟ خب لابد بهتر می دونی که چه جونوری خلق کردی و بهتر می دونی چه مرگشه و صد البته درمانش رو هم بهتر بلدی دیگه، نه؟

دیگه همین، خدا دستت درد نکنه زودتر رسیدگی کن که بریم به کار و زندگی مون برسیم، سر ملت رو هم درد نیاریم…

————————————

نویسنده در قبال برداشت شما از این پست هیچ مسئولیتی به عهده نمی گیرد، هر برداشتی کردید پای خودتون، نکردید هم پای خودتون، به من ربطی نداره!

بالاخره همه مون یه روزی خوب میشیم :)

مرور کنید!

مرور کردم باز، انگار دچار توهم شدم!
به روی خودم نمیارم، شما هم به روی خودتون نیارید…

لبخند میزنم :)

—————————————–

تو وبلاگم هم نوشتم ;-)

این روزها که می گذرد

یادواره شهدای دانشجو!

دیشب خبر رسید که امروز وزیر ارشاد قراراست دانشگاه ما را مزین به قدوم خودشان بنمایند! مجری مراسم هم احسان علیخانی آن هم برای چه مراسمی؟ یادواره شهدای دانشجو!

طبیعتا به خاطر ارضای حس کنجکاوی هم که شده با دوستم قرار گذاشتیم که در مراسم حضور به هم رسانیم!
هنوز وارد دانشگاه نشده، دیدم که بله، جلوی در غلغله است و این یعنی سالن پر شده و امکان ورود نیست! خیلی هم تعجبی نداشت چون سالن ظرفیت بسیار کمی دارد و ظاهرا دوستان گرامی در بسیج هم به خوبی به این موضوع واقف هستند وشاید اصلا عمدی هم در کار بود!
همان دور و ور پرسه می زدم که دیدم از بین بچه ها یک راه باز شد و دوستان دوربین به دست بیرون دویدند و من خوشحال از این که الان چشمم به جمال جناب وزیر روشن می شود داشتم جمعیت را که بیشتر هم دختر بودند نگاه می کردم که ناگهان صدای جیغ و سوت و امثالهم، از بین جمعیت بلند شد و من متعجب این استقبال گرم از وزیر بودم که متاسفانه دیدم به جای وزیر احسان خان تشریف آوردند! جالب اینکه بی توجه به جمعیت و سروصداها با عجله از بین جمعیت عبور کرد و وارد سالن شد و من فقط چشمم را بستم که بیشتر از این شاهد آنچه اتفاق می افتاد نباشم، چشم هایم را بستم و به جای همه ی کسانی که باید خجالت می کشیدند خجالت کشیدم…

با دوستم گوشه ای از حیاط نشستیم و مشغول صحبت شدیم،
تا وقتی که مراسم تمام شد و جناب مجری قصد خروج کردند درحالی که همچنان بچه ها  ورودی سالن جمع شده بودند و متاسفم که بگم 95 درصد این جمعیت دختر بودند و این بار باز هم صحنه لحظه ورود تکرار شد و من باز خجالت کشیدم ولی کاش به همین جا بسنده می کردند! کل این جماعت پشت سر جناب مجری از دانشگاه خارج شد!
از دانشگاه که بیرون آمدیم با صحنه بسیار بدتری مواجه شدیم و آن اینکه این جماعت دور ماشین حلقه زده بودند و …

باقی صحنه ها هم برود به میان سه نقطه ها و بگذریم ها و شما فرض کنید هیچ اتفاقی نیفتاده است بعد از سه نقطه!

از عصر تا الان این صحنه ها مدام از ذهنم عبور میکند و من هربار بی اختیار فقط چشمانم را می بندم و لبهایم رو میگزم.
و فقط با خودم تکرار میکنم کاش این همه خود را حقیر جلوه نمی دادید، کاش این همه شان خود را پایین نمی آوردید در مقابل کسی که دیدنش ذره ای ارزش نداشت! حتی می گویم کاش دختر نبودم! ولی نه، کاش شما هم جنس من نبودید که من از دیدن حقارت شما تا این حد احساس حقارت کنم، کاش حداقل چادر به سر نداشتید،
کاش… کاش… کاش…

—————————————

جالب ماجرا اینکه اصلا جناب وزیر تشریف نیاوردند! و نیامدن وزیر ارشاد-رییس اسبق پیام نور- برایم خاطره ای شد به بدی خاطره آمدن وزیر آموزش و پروش -رییس اسبق پیام نور-، دکتر(!) علی احمدی، به دانشگاهمان…

و این حکایت روسای اسبق و وزیرهای فعلی هم حکایتی است که شاید بعدها در موردش نوشتم…

کاش در مریخ زندگی می کردم

گاهی اوقات باید سکوت کرد، باید کلمات را قبل از ادا کردن سبک و سنگین کرد و جملات را قبل از آن که دیر شود و عنان از دست رود، خفه کرد. ولی ذهن را چه کنم؟! آن هم باید خفه شود؟! می گویم که باید خفه شود، شاید برای اینکه از جواب دادن و سبک سنگین کردن کلمات فرار کنم، ولی آرام به ذهنم می گویم راحت باش …

و من باز هم فکر می کنم که چرا؟!

کاش در مریخ زندگی می کردم، جایی دور از آدم ها …

بعضی وقت ها کلافه ام

بعضی وقت ها همه چیز بی دلیل است، بعضی وقت ها برای هیچ حسی نمی شود اسمی گذاشت، بعضی وقت ها کلافه می شوم مثل الان …
جمله ها در ذهنم با هم کلنجار می روند، حتی گاهی دعوایشان می شود و کارشان بالا می گیرد. سروصدایشان کلافه ترم می کند. گاهی حتی سرشان داد می زنم که ساکت باشند ولی صدایم را نمی شنوند و تقلایم بی نتیجه می ماند. از تقلای بی نتیجه خودم باز هم کلافه تر می شوم.

همه چیز گنگ است؛ انگار همه جلوی چشمانم رژه می روند و دهن کجی می کنند. چشم هایم را می بندم ولی باز هم چاره ساز نیست…
این حس مسخره اسمش چیست؟! دردش چیست و درمانش کجاست؟

امشب کلافه ام مثل خیلی وقت های دیگر و دلیل این کلافه گی را نمی دانم مثل همه بارهای پیش. یعنی دیگران هم در زندگی چنیین حالتی را تجربه می کنند؟ آن هم مکرر؟ و آیا  آن دیگران هم دلیلی برایش پیدا نکرده اند؟! یعنی هیچ کس درد را نمی داند؟! کسی درمانش را بلد نیست؟!

————————————————-

میخواستم این زیر یه چیزهایی بنویسم که مثلا یعنی پاورقی، ولی حوصله ندارم!

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.