Archive for روزمره

بچه داری!

قراره مراقبش باشم تا وقتی که مامانش کارش تموم میشه،
میزارمش تو روروک، دندونیش رو میدم دستش که مشغول باشه، میام میشینم پای لپتاپ،
دندونیش رو میندازه زمین، گریه میکنه که یعنی بیا بده! میرم دندونیش رو بهش میدم، با نگاهش دنبالم میکنه تا میشینم. دوباره دندونی رو میندازه زمین جیغ میزنه که یعنی بده! این بار که بهش میدم همین جور که دارم برمیگردم بهش میگم نندازیا، میخنده، از اون خنده هایی که یعنی به همین خیال باش!
همون طوری که نیگام میکنه دستش رو آروم میبره پایین و دندونی رو میندازه و جیغ میزنه…
و این داستان ادامه دارد…

دیگه خداییش ببینید خودتون این وروجک رو،  شیطنت از قیافه اش میباره :)

بعد من نشستم فکر می کنم بزرگ کردن بچه چقدر حوصله و صبر میخواد، چقدر فراغ بال میخواد، چقدر آرامش روانی میخواد، چقدر…
بعد فکر می کنم راستی اینایی که بعد بچه دار شدنشون هنوز سرکار میرن چه جوری بچه بزرگ می کنند؟! به نظر من چند حالت بیشتر نمیتونه داشته باشه:
یا از بچه شون میگذرن،
یا از شوهر و وظایف همسری میگذرن،
یا از خونه و امورات منزل میگذرن،
یا از خودشون میگذرن(به نظرم این بدترین حالتشه! چون نشاطشون رو از دست میدن و نشاط کل خانواده رو میگیرن)

به نظرم جزو هر کدوم از دسته های بالا هم که باشن بازم نمی ارزه اون سرکار رفتن،
البته شایدم هستن آدمایی که جزو این دسته ها نباشن ولی گمونم اونا رو باید جزو استثناها حساب کرد! حداقل خود من مطمئنم اگه یه روزی برم سرکار درحالی که بچه داشته باشم حتما جزو یکی از دسته های بالا هستم!

بعد فکر میکنم که این کار کردن اگه مطابق میلت باشه و بهش علاقه مند باشی چقدرمیتونه بهت انرژی مضاعف بده، گمونم خودم هم از این دسته آدما باشم، خونه داری محض شاید منو در خیلی از جنبه ها راضی نگه نداره،
خب تکلیف چی میشه با اون دسته بندی چند خط قبلم؟ میشه هم کار کرد و هم جزو اون دسته ها نبود؟

اره خب میشه! الان که فکر کردم دیدم میشه کار نیمه وقت داشت، یا مثلا چند روز تو هفته یا اصلا کار پروژه ای، البته خب این تو همه رشته های تحصیلی ممکن نیست، که خب فک کنم بحث برمیگرده به مشکلات نظام آموزشی و خلاصه بحثش مفصله و از حوصله من و شمای خواننده خارج.

ولی بازم میگم به نظرم کار تمام وقت خانم خونه خصوصا وقتی بچه هاش کوچیکن بزرگترین ظلم به خودش، خانواده اش و جامعه است…

——————————————–

راستی ما یه نی نی دیگه هم داریما، نی نی خواهرم، دو روز قبل فوت مادربزرگم به دنیا اومد و به همین خاطر طفلی گمنام مونده :) بعد چون مامانش فعلا شش ماه مرخصی داره بیشتر خونه خودشونه، من خیلی کم می بینیمش و ازش عکس ندارم…

بعد گفتن نداره،  ولی بعد کلی وقت یکی از هنرهام رو احیا کردم و واسه نی نی لباس دوختم، همونی که تو عکس مشاهده میکنید… بعله! ما اینیم  ;-)

بعد لطفا به نگارش این متن گیر ندید که حوصله نداشتم درستش کنم! خواستم تراوشات ذهنیم ثبت بشه فقط، شاید یه روزی به دردم خورد…

طولانی ترین شب سال

دلم برای خیلی چیزها تنگ شده است، برای خیلی کارها، برای خیلی آدم ها، حتی برای خیلی لحظه ها،
چیزهایی که حتی فکرش را هم نمی کردم اگر یک روز نباشند دل تنگشان شوم. ولی الان چه می شود گفت جز اینکه دلتنگم؟!

دوست دارم این آخرین نوشته ای باشد که درباره دلتنگی مینویسم، نه اینکه بعد از این دلتنگی نباشد، نه اینکه باید فراموششان کرد، ولی باید از کنار بعضی چیزها آرام گذشت تا بشود حرکت کرد، باید گذشت تا جلوی درجا زدن را گرفت، باید گذشت…

همین روزها یک شب نشستم با خودم فکر کردم چقدر در تمام این سالها فکر کردن به مشکلات اذیتم کرده است، چقدر در چیزهایی غرق شده ام که فقط عذابم داده است، چقدر عقب مانده ام از خودم، از خود واقعی ام، از آن کسی که باید می بودم و الان فرسنگ ها بین مان فاصله افتاده، فکر کردم بس است درجا زدن…
نشستم با خودم فکر کردم من دربرابر تک تک استعدادهای خدادادی ام مسئولم، به خاطر تمام کوتاهی هایم باید جواب پس بدهم،
فکر کردم چقدر از مهدیه ای که همه میشناختند فاصله گرفتم،

آن یک شب برایم شد طولانی ترین شب سال،
بعدش خواستم خیلی چیزها فرق کند، خواستم  خیلی از آدم ها و دغدغه های گذشته ام در ذهنم کم رنگ شوند،  خواستم نادیده بگیرمشان، خواستم تحقیرشان کنم…

اصلا از آن شب یک جور عجیبی آرام تر شده ام، شاید این روزها کمتر حوصله حرف زدن و خندیدن داشته باشم ولی مطمئنم آرامتر شده ام…

———————————————–

این وبلاگ از همین لحظه درش تخته می شود تا هر وقت که نویسنده اش… نمی دانم نویسنده اش چه شود، اصلا تا هر وقتی که اتفاق خوبی بیفتد…

من هنوز هم همان مهدیه ام، هنوز هم خیلی وقت ها نمی توانم افکارم را پنهان کنم، هنوز هم خیلی ها هستند که دوستشان دارم و برایم ارزشمندند و دلم برایشان تنگ می شود و خیلی زود نگرانشان می شوم…

دعاگو هستم، دعاگو باشید،
در پناه حق

نعمت های کوچولو

یک وقت هایی آن قدر در نعمت های اطرافمان غرق می شویم که یادمان می رود این نعمت هایی که هستد ممکن بود نباشند، یادمان می رود شکرگزار باشیم،
حتی شاید هیچ وقت فرصت نکنیم به نبودنشان فکر کنیم، به این که اگر نباشند چه می شود؟

شاید ما آدم ها باید نعمتی را نداشته باشیم یا به سختی به دستش بیاوریم تا قدرش را بدانیم، یا حداقل ارزشش را بفهمیم…

وقتی نی نی واسه باباش ذوق میکنه

نی نی ملقب به آبنبات چوبی

خب چیه؟! نی نی مون کچله

خب آدم اینو چیکارش کنه واقعا؟!

—————————————

بعضی وقتا که داره باهاش بازی میکنه بهش میگه:
«مامانی! من خیلی خوشحالم که تو دختر منی، خداروشکر که خدا تو رو به ما داد»
همیشه از شنیدن این جمله خوشحال میشم و خدا رو شکر می کنم که قدر نعمت کوچولوشون رو می دونند، کاش همه پدر و مادرا قدر نعمت های کوچولوشون رو بدونن…

نی نی دو هفته است رفته گردش، امروز برمیگرده. به مناسبت ورودش این پست بالاخره ارسال میشه :)

بعدنوشت: نی نی مون رو چشم نزنید یهو :) اگرم زدید یه چی بخونید چشمتون بره ;)

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.