دخترکش شیطنت می کند، آرام و قرار ندارد، از سر و کولش بالا می رود. با محبت نگاهش می کند و سعی دارد آرامش کند،
پیرمرد نظاره گر است، آرام به کودک می گوید: «تمام عمرت هم که تلاش کنی نمی توانی ذره ای از محبت مادرت را جبران کنی.» دخترک سرگرم بازی است، گوشش به این حرف ها بدهکار نیست. روسری مادر را می کشد و او سعی دارد چادرش را جلوتر بیاورد.
پیرمرد نگاهی می اندازد از سر افسوس و این بار زیرلب می گوید: «28 سال زندگیمان را به پای دخترک ریختیم، هم وزن زحمتی که برایش کشیدیم پول در کفه دیگر ترازو گذاشتم و خرجش کردم. گوش هایت را باید تیز کنی تا صدایش را بشنوی،
ادامه می دهد چند شب پیش گفت: «زنده و مرده ات برایم فرقی نمی کند… «
جمله تمام نشده، گویی دنیا هم تمام می شود. پیرمرد بغضش را می خورد و لابد جماعت شنونده هم خشم شان را،
به سختی ادامه می دهد آن شب تا صبح خوابم نبرد…
در دلم می گویم اگر دخترک را ببینم حتما… جمله ام نصفه می ماند، نمی دانم چه کنم که وقاحتش را علاج باشد، بیچاره پیرمرد، بیچاره دخترک، دخترک بدبخت!
——————————————-
متاسفانه این داستان واقعی است…
