از آن وقت هاست که کلافه ام، همان وقت ها که افکار موج موج می آیند و در دلم طوفانی به پا میکنند، از آن وقت ها که خودم هم نمی دانم چه مرگم می شود فقط می دانم سخت میگذرد هر ثانیه اش…
تمام روز سعی می کنم کم حرف باشم، میترسم لرزش صدایم رسوایم کند.
میترسم جواب راننده اتوبوس را بدهم، میترسم جواب رییس را بدهم، میترسم با مسئول کلاس ها بحث کنم، میترسم از بچه های کلاس بپرسم چرا؟ میترسم با کسی که کلاسم را بهم میریزد برخورد کنم، میترسم! از هیچ کدامشان نمی ترسم، میترسم از اینکه نکند این بغض لعنتی بشکند و رسوایم کند.
هر چه بیشتر در سینه ام حبسش می کنم، آشفته تر میشوم،
سوار ماشین بابا که می شوم ساعت 6 بعدازظهر است، یعنی درست هجده ساعت می شود که این بغض لعنتی راه نفسم را گرفته است. می پرسد چه خبر؟ جمله ام تمام نشده بغضم میشکند،
لعنت به من! الان وقتش نبود…
می گوید بگو تا آرام شوی! کاش می توانستم، بهانه می آورم مثل همه وقت های دیگر و باورش می شود مثل همه بارهای پیش!
می دانم از آن ایامی است که خبری از آرامش نیست، می دانم همه چیز بهانه است برای بد بودن، می دانم ولی به روی خودم نمی آورم، به ازای همه روزهایی که آرام بوده ام باید درد بکشم، می دانم، این روزها را خوب می شناسم…
————————————————
خدایا! خودم را آماده می کنم برای بدتر شدن، می بینی! خودم دارم می آیم به استقبالش، با پای خودم، مثل همیشه دست هایم را بگیر، نیرو می خواهم برای بلند شدن، به زمین خوردن عادت دارم…
