تازه رسیده ایم بیمارستان و نیم ساعتی می شود که برای عمل به اتاق عمل برده شده. به خاطر شیوع آنفولانزای نوع A و انواع و اقسام دیگر مریضی ها ،برخلاف سابق، برای ورود به بخش باید از گیت امنیتی بگذری که البته امکان عبور نیست و به ناچار در سالن انتظار می مانیم و چشم به راه کسی که خبر بیاورد.
نگاهم در اطراف می چرخد؛ شاید اضطراب مادرانه اش را درک نکنم، ولی اضطراب را از چهره اش می فهمم. آرام روی صندلی نشسته و زیر لب ذکر می گوید. کمی آن طرف تر دیگری مفاتیح به دست مشغول خواندن دعاست. و این صحنه در گوشه و کنارسالن تکرار می شود.
آرام و قرار ندارم، سنگ فرش کف سالن را با قدم هایم میشمارم و برمیگردم و دوباره و چندباره این سیکل تکرار می شود.
خاطرات تلخ دفعات قبل می آیند و می روند. حرف های همین چند ماه پیش دکتر و نگاه مبهوت من که چطور اینقدر راحت از نبودن حرف می زند. آرامشی در قلبم حس می کنم که باعث می شود توجهی به عبورخاطرات از ذهنم نکنم. در همین گیر و دار می بینم که از انتهای سالن با چهره ای بشاش به سمت مان می دود.
مثل خواب می ماند از شدت هیجان انگار زبانم بند آمده است، با عجله به بیرون سالن می دوم تا برادرم را که تازه بیرون رفته بود صدا کنم…
کمی بعد از اینکه هیجان همه فروکش می کند، بی توجه به اطرافمان همدیگر را در آغوش می گیریم و نمی فهمم این وسط اشک شوقی هم هست یا نه…
این صحنه تا شب یک بار دیگر هم تکرار می شود و من این بار به خوبی از خیسی گونه ها و چشمانی که سعی می شود پنهان شود همه چیز دستگیرم می شود و حتی حلقه های اشک را در چشم کسی که در گوشه سالن نظاره گر این صحنه است به وضوح می بینم.
با اصرار و پادرمیانی از بین ماموران حفاظتی عبور می کند و می رود تا پدر شدن خود را از نزدیک باور کند، برق شادی در چشمانش موج می زند.
و من شادم نه به خاطر عمه شدن، بلکه از دیدن شادی برادرم و همسرش بی نهایت احساس خوبی دارم. شاید احساسی ماورای تصور شما…
————————————–
و من از آن روز بارها با خودم گفته ام بهشت زیر پای مادران است…
این پست باید روز چهارشنبه 88/8/27 نوشته می شد که به دلایلی تا امروز به تعویق افتاد، نی نی هم هنوز بیمارستانه
براش دعا کنید…

